بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

پسرک... عسل پسر

به نام خدا... خدا جونم شکرت که بردیا رو نصیب مامان و باباش کردی... آخه این پدر و مادر ی چقدرررررر حس شیرینیه... اصلا اگه شیرین نباشه  پدر و مادر خسته میشن اساسی اما این عشق به گل پسر یه دوپینگ حسابیه.... بردیا  جونم... خوابیدنات داستان شده... تازه ساعت ١ نیمه شب به بعد... استعداد های جنابعالی شکوفا میشه... اسباب بازی هایی که در طول روز باهاشون کاری نداری و بی تفاوت از کنارشون رد میشی... یکی یکی یادت می افته... ما رو هم به بازی میطلبی.... تاریک کردن خونه... و خاموش کردن لامپها... فایده ای نداره.... خودمونو به خواب میزنیم... اونم جواب نمیده... تازه از سر و کول ما بالا میری... این برنامه ادامه داره تا حدودای ساعت ...
31 خرداد 1391

بردیای یک سال و 10 روزه..

به نام خدا... عزیز دلم بردیا جونم... که با اون اداها و خنده ها و شیرین کاریات خیلی خوردنی شدی... نمیدونم بعد از جشن تولد چرا انقدر عوض شدی و حسابی شیطون و بلا شدی... با هر آهنگی... مخصوصا آهنگ تولد مبارک... نا نای میکنی و دست میزنی و توی سقف خونه دنبال بادکنکای روز جشن میگردی... خونمونو به خاطر جنابعالی حسابی به هم ریختیم... البته  توی ریخت و پاچ عمرا به گرد پای تو هم نمیرسیم...  با انگشت اشاره بالا رو نشون میدی و خیلی خوشگل میگی: ماه با دستای توپولون برامون بوس میفرستی.... واااااای چه بوسی.... هر خوراکی در بسته ای که گیرت میاد میاری و با مظلومیت هر چه تمام و با ایما و اشاره ازمون میخوای که برات بازش کنیم... بعدشم با ...
22 خرداد 1391

جشن تولد تموم خوبیها

به نام خدا... بازم وجود نازنینت بردیا جون برامون خاطره ساز شد...این بار با جشن تولدت... با حضور 32 نفر... عزیز مهربون که حسابی شرمندمون کردن... امیدوارم بهشون خوش گذشته باشه.... جشن تولدت با کمی تاخیر روزچهار شنبه... 10 خرداد... خونه ی خودمون....یه جشن خودمونی... تزئینات خونه:      تزئینات راه پله ها...  اینم خورد و خوراکمون.... شامل کشک بادنجان..... دلمه.... سالاد الویه... کباب ترکی...سالاد فصل... اردور ژامبون و زیتون... دسر هم : پان اسپانیا و ژله ساده با میوه....  همینطور سیب زمینی سرخ کرده و ماست موسیر...امیدوارم مهمونا خوششون اومده باشه... با کمک بی دریغ خاله جون... مامان بزرگ... بابایی    ممنونم... خی...
19 خرداد 1391

بابای عزیزم...

به نام خدا... امروز روز پدره.... روز باباهای مهربون دنیا.... روز بابای مهربون و فهمیده و با شخصیت و جواهر و همه چی تموم خودم ... و بابای صبور و خوش اخلاق و دلسوز و دوست داشتنی بردیا... و پدر بزرگ دوست داشتنی بردیا که .... اکنون مسکنش آسمان است.... روحش شاد روزتون مبارک... سعید عزیزم تبریک اختصاصی و ویژه ی من و بردیا رو بپذیر... لازم نیست که بگیم چقدر خوبی و ما چقدر دوست داریم...از نظر ما تو بهترین بابای دنیایی.... و اما بردیا جون... یه جورایی امروز روز تو هم هست مرد کوچک خونه ی ما....روزت مبارک... ایشالله پدر شدنت و ببینیم و از ذوق بال در بیاریم... بعدا عکس میذارم... الان آپلود نشد.... ...
15 خرداد 1391

گلهای خوشبوی بهاری ما...

گفته بودم یکی از شانسهای زندگیم آشنایی با مامانای خردادی بود... در هفته ی چهارم بارداری با یه عالمه مامان مهربون که که فرشته ی کوچولو تو دلشون داشتن آشنا شدم...و روزهای پر از خاطره و خیلی قشنگی رو در کنار هم سپری  کردیم...  اواخر اردیبهشت و خرداد شد و یکی یکی نینی ها مونو در آغوش گرفتیم... مثل دوران بارداری در تمام دوران نقاهت بعد از زایمان.... شیر دهی و مشکلاتش... ختنه ی آقا پسرا.... .واکسن و تب و دردسراش... شب بیداری ها... نفخ و کولیک نی نی ها.... شروع غذای کمکی و بقیه چیزا  در کنار هم بودیم...دوستانه...خواهرانه.... مادرانه... حالا نی نی ها بزرگ شدن... به لطف خدا شیطون شدن... یک ساله شدن... دارن شمع یک سالگیشونو فوت میکن...
6 خرداد 1391

بدون عنوان

به نام خدا... بردیا جونم... عزیز یک ساله و یک روز مامان.... خاله لیلای نهربون مامان آروین زحمت کشیدن و یه پست اختصاصی برات توی سایت گذاشتن... من که حسابی تحت تاثیر قرار گرفتم... لبلا جون ازت واقعا ممنونیم... بردیا... مامانش و باباش                         این متن مربوط به تاپیک قبلیمونه که روز سوم خرداد سنا جون مامان هدی خبر دنیا اومدنتو توی سایت اعلام کردن... ممنونم سنا جون... خاله سناي مهربون حامل خبر مسرت بخشي است كه خوشحالي را به جمع دوستان مي آورد دوستاني كه در آخرين روزهاي بارداري نسرين عزيزم نگران بند ناف بردي...
6 خرداد 1391

365 روزگی یک فرشته

به نام خدایی که تو رو آفرید... یک ساله که اومدی... شدی تموم زندگیمون و فکرمون و خریدمون و دغدغه مونو  کارو بارمون... امشب دیگه من رسما غرق خاطرات پارسالم... بابایی هم همین حس رو داره... لباساییی که اولین بار توی بیمارستان تنت کردی رو آوردم... هم بغض کردم.... هم کلی بوسیدمشون... هم قربون صدقشون رفتم...هم قربون صدقه ی تو رفتم... هم خدا رو کلی شکر کردم آخه تو کی انقدر بزرگ شدی جان مادررررررررر کاور لباسای قدیمیتو آوردن نگاه کردم... یه پوشک پیدا کردم ...٢ تا ٤ کیلو... یکی هم ٣ تا ٥ کیلو... آخه فسقلی تو یه زمانی انقدی بودی؟؟؟ شامتو اماده کردم تا بخوری... سوپ ماهیچه و ماست و آب میوه.... تو یادت نمیاد اولین باری که میخو...
5 خرداد 1391

خاطره ی زایمان

به نام خدا...٣ روز مونده به اولین سالگرد تولدت و من سرشار از ذوق و یاداوری خاطرات گذشته....پسرک ١ ساله ام عاشقتم و از خدا بهترین ها رو برات آرزو میکنم... امروز میخوام خاطره ی بهترین روز زندگیم.... روز مادر شدنم.... روزی که هر روز که ازش میگذره بیشتر دلم برای اون حال و هواش تنگ میشه.... هر روز که میگذره بیشتر و بهتر ارزششو درک میکنم ... رو برات بنویسم... زمان:چهار شنبه شب...4 خرداد 1390 شمسی... ساک بیمارستان رو برای شونصدمین بار چک کردم و مثل همیشه یه چیزایی اضافه کردم(50 در صدش هم دست نخورده موند) شام سبکی رو به سفارش خانوم دکتر خوردم... آخرین گشت رو توی اتاقت قبل از دنیا اومدنت زدم و عکس گرفتم...  رفتم طبقه یپایین و از مامان جو...
2 خرداد 1391
1